|
| |||
اعتماد به نفس کاذب دز پسران
اين يک بيماري مسري در پسران است. اگر برادر و يا دوستپسر و يا پسر شما اين بيماري را بگيرد يقين بدانيد که در عرض کمتر از يک هفته کل پسران محل را مبتلا ميکند. پس براي جلوگيري از اين بيماري اگر کسي را مشاهده کرديد که مبتلا است حتمآ او را قرنطينه کنيد.
علايم اين بيماري:
1- گذاشتن ريشهاي نخ قيطوني.
2- طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب.
3- تکرار جملهي «هوش پسران بيش ازدختران است».
4- ايستادن زياد رو به روي آينه.
5- استفاده از جملاتي شبيه: «همين که گفتم»، «حرف من درسته»، «حرف مرد حرفه» و....
6- مخالفتهاي پي در پي.
7- پايين بردن شخصيت دختران براي تقويت روحيه.
8- خواندن اشعار پر محتوا از قبيل: «پسرا شيرن مثل شمشيرن». (دوپينگ)
9- روزي ۵۰ دفعه شنيدن «پسر پسر قند عسل» توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون.
10- خواندن کتابهايي از قبيل:
چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟
انرژي درماني
تقويت اراده در ۲۰ روز
من بهترينم
بهانههاي پسرانه
ده تا از بهترين بهانههای دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!
1- تو برای من مثل خواهر میمونی! (يعنی:خيلی زشتی!)
2- فاصله سنيمون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)
3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)
5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
6- من با خانمهای همکارم بيرون نمیرم. (يعنی:خيلی زشتی!)
7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)
8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)
9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)
10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)![]()
![]()
![]()
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
*بمونم*
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی
این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم
یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا اتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم
که راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم
تو که غم داره نگات
تقدیم به کسی که دوسش دارم![]()
![]()
|
تو این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که یه پسری رو خیلی دوست داشت. بهش می گفت اگه دو تا چشم داشتم با تو ازدواج می کردم. یه روز یکی پیدا شد که دو تا چشمش رو داد به دختر. وقتی دختره تونست ببینه فهمید که پسره هم نابیناست و اون پسر رو ترک کرد , وقتی داشت می رفت پسر لبخند تلخی زد و گفت مواظب چشمام باش... |